در جو لايتناهي معلق بود ناگاه حرارت دلنشيني احساس كرد!
خدا بود! ارام گفت وقت رفتن است...
ابر از ذوق گريست
اب،باران شد و در دريا رفت
ابرِ باران شده نالان نالان در دل آب تقلا مي كرد
((خدايا فراز عرش كجا و 
پستيِ اعماق اين دريا كجا؟
همنشين ملكان بودم من 
و در اين غربت ناپاكي ها
خيس و اواره شدم..))
لب نگشود خدا
ابرِ باران شده باز گريست ،اين بار از غم! 
در آن بي كسي محض ،در اعماق سكوت
غرق تنهايي بود
ابر باران شده تنها و غمين
در غم و سوداي آبي برين
خودرا درقفس تنگي يافت
اه و ناله از نهادش برخاست
داد و فرياد همين قطره خوار
كرده بود كار دريارا زار
قطره مي سوخت و مي ساخت 
اما ناگه
تيرگي ها چيره شد
قطره آرام گرفت
بازكرد كام ،صدف
قطره مرواريد بود
مرواريدي ناب
زير آن حجم از آب
مرواريد گريست 
اين بار از شوق!
و فرياد كشيد
معبود را
بندگي را
عشق را...