سلام زلزله دیشب که آمدی من و لیلا وحمید را در خواب کردی، نميدانم دفتر مشقم را زیر آوا پیدا میکنند یا نه اما تو به معلمم بگو که تکلیفم را نوشته بودم راستی بقیه آدمها هم تکلیفشان راانجام داده اند؟ دیشب حمید که قول داده بود دیگر شلوغی نکند برای همیشه ساکت شد، ساکت ساکت برای همیشه!!؟ همه سنگ ها وکلوخ هايي که پدرم بنام سقف بر سرمان انباشته بود، پیکر هايمان را در هم کوبید. حمید نگران ترس لیلا از تاریکی بود و ميگفت "نترس آبجي من هستم "ولی بعد از مدتی دیگر نه حمید بود ونه لیلا ونه من. می دانی زلزله ما که رفتیم، ولی روح کوچکمان دید که همه آمدند همه آنهایی که هیچگاه به روستایمان نیامده بودند!!! ولی مادیگر نبودیم، اگر هم بودیم با دهان پر از خاک. میدانی زلزله به چه فکر میکنم به روستای بعدی، به ثواب بعدی، به پدر های روستایی که با تنگدستی آوارهای بعدی را تکه تکه بر سقف خراب خود میچینند تا روزی مریم ولیلا هايشان را از زیرآن بردارند!!؟ دلم برای مریم ولیلا های روستا بعدی میسوزد، میدانی زلزله من که رفتم ولي خداکند روزی بنویسم
"ز"مثل زندگی.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۴ ساعت ۱۰:۵۶ ب.ظ توسط اداوی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۴ ساعت ۱۰:۵۴ ب.ظ توسط اداوی
|